لطفا یک منو را به مکان منوی اصلی زیر اختصاص دهیدمنو

تصاویر بازیگران و هنرمندانچهره ها

یک هفته و چند چهره؛ هاجر عصبانی و داغ اهورا


گل سبز – ایمان عبدلی: هفته‌ی پر ماجرایی که گذشت در دل خودش درخشش نوجوانان فوتبالیست را داشت، امیدواریم که ادامه دهند و اتفاقات تازه ای در فوتبال دود گرفته‌ی وطنی بیفتد. ماجرای آقای دوربینی و حجت السلام قرائتی هم بود که نوشتن در آن رابطه ملاحظاتی داشت و البته مساله ترامپ و برجام که باید منتظر باشیم تا به قطعیت برسد.

هاجر چنارانی یا (نماینده هفته)

حرکات عجیب نماینده نیشابور در مقابل معاون استاندار خراسان رضوی که به اشتباه از واژه خراسان غربی استفاده کرده بود، سوژه رسانه ها شد. نماینده مردم نیشابور پایه میکروفون را گرفت و شان و جایگاه یک نماینده را زیر سئوال برد. این که هر کسی و در هر جایگاهی دچار نوسان می شود، امری پذیرفتنی است اما این را هم می دانیم اصولا سیاستمداران باید تحت آموزش و ضوابطی قرار بگیرند که سعه ی صدر داشته باشند.

تکرار مکررات است که بگوییم نبود نظام حزبی روشن منجر به رشد غیرمترقبه و بدون پیش زمینه آدم ها می شود. بارها و بارها نوشته اند و نوشته ایم که آدم هایی که در گذر زمان و به مرور به جایگاه نرسند، نورسیده اند و این خاصیت نورسیده هاست که شان جایگاه خودشان را نمی دانند، چون اندازه جایگاهی که دارند نیستند و از فرط ذوق زدگی قیمه ها را در ماست می ریزند. گذر زمان و نشست ذهنی لازمه پذیرش عناوین سیاسی ثقیل است. ضربه‌ی اول را در ماجرای خانم هاجر چنارانی از همین قصه ی پر غصه ی روابط الا بختکی و آدم های کوتاه مدت می خوریم. ضربه دوم و اساسی تر در این ماجرا چیز دیگری است؛ چیزی که بیشتر می سوزاند و حسرت می آورد، این است که چرا یکی مثل هاجر چنارانی چنین بی مسئولیت و فارغ رفتار می کند؟ نمی داند خیلی ها حضور زنان را در موقعیت های رسمی تاب نمی آورند و اصلا زنان حتی از سمت خودشان هم تحت فشارند؟

 

یک هفته و چند چهره؛  هاجر عصبانی و داغ اهورا 

وقتی هاجر چنارانی آن گونه بی محابا شلوغ کاری می کند، احتمالا نمی داند که چند سال و چقدر حضور زنان را در عرصه های طراز اول اجتماعی – سیاسی عقب می اندازد؟ در جامعه ای که زمینه های ذهنی گوناگون مقابل حضور زنان دست انداز می سازد و در برابر مردمانی که دائما در چالش و قضاوت حضور زنان هستند و حتی رانندگی آن ها را تحمل نمی کنند، چنین اقدامی با این بُرد تبلیغاتی، به مثابه یک خودزنی وسیعی است. انگار چنارانی تیربارش را سمت هم جنس هایش گرفته و آبروی آن ها را جوری می ریزد که صد تا مرد هم نتوانند. تعارف که نداریم دریافت عمومی از حضور زنان در هر عرصه ای دریافتی مبتنی بر حضور ویترین ساز آنان است. به هر حال نگاه عمومی مردان به زن ها بر پایه حس مالکانه  است.

مخلص کلام این که اگر هاجر چنارانی فکر مردم شهرش است و یا خواسته حضورش در دوره ی بعدی را تضمین کند. یا اصلا عصبانی شده و بی اختیار به اشتباه افتاده یا هر چیز دیگری … مهم نیست! مهم این است که او به تعمیق باورهای غلط در مورد زنان ایرانی دامن زده و حالا خیلی ها از فرصت استفاده می کنند و یک دست انداز دیگر در راه حضور اجتماعی زنان اضافه می کنند. باور عمومی بیشتر از هر چیز تحت تاثیر اخبار و رسانه هاست و آن ها را بی مواجه و بی هیچ سپرعقلانی می پذیرد و ششدانگ قبول می کند. بله! ببینید زن ها فرق نمایندگی را با کوچه نشینی نمی دانند؟ ببینید هنوز شرایط برای حضور آن ها مهیا نیست؟ ببینید که نیاز به کار فرهنگی داریم؟ زن آسیب پذیر است! زن نیاز به مراقبت دارد  و…زن در این قرائت تبدیل به گلدانی می شود که رشدش تحت کنترل مردانی است که حتی اگر بخواهند آفتاب را هم دریغ می کنند.

 


علی عبدالخانی یا (خشونت زده هفته)

«دانش آموز شوشی بر اثر تنبیه ناظم دچار تشدید ناراحتی پرده‌ی گوشش می شود به همین مناسبت این یادداشت که پیش از این در مورد موضوع مشابهی کار شده بود را بازنشر کردیم»

باید از مطلوب ها نوشت گرچه که نباشند و یا خیلی دور از دسترس به نظر بیایند. واضح و مسلم است در نظام آموزش و پرورشی که هنوز در احوالات سیستم گرمایش و سرمایش درمانده و عاجز است صحبت از شناسنامه دار کردن دانش آموزان کمی ایده آلیستی و آرمانی به نظر بیاید، اما خب واقعیت ما اگر چه با آن جای آرمانی فاصله دارد اما تجربه دیگران راهی را نشانمان می دهد که عاقبت به خیری جز در آن نیست.

مدارس در جوامع مدرن و حتی در حال توسعه وقت زیادی از کودکان و نوجوانان را اشغال می کند، این صرف زمان زیاد در کنار ضعیف شدن ارتباطات خانوادگی از این مکان ها پایگاههایی فراتر از یک فضای منحصرا آموزشی می سازد. یعنی مدرسه برای کودک و نوجوان پایگاه عاطفی می شود؛ او با درد و دل کردن و با پناه بردن به مدرسه اصلا برای خودش چیزی فراتر از یک کلاس درس می سازد.

 

یک هفته و چند چهره؛  هاجر عصبانی و داغ اهورا 

 حالا با چنین وصفی دانش آموزان هر کلاس درسی باید شرایطی روشن و کارنامه ای دقیق از گذشته و پیشینه خودشان داشته باشند و در حالت آرمانی معلمی (ناظم) داشته باشند که فارغ ازتمام معضلات روزمره (حداقل تا حد قابل قبولی از فراغت) بالای سر آن ها باشد، گذشته ی آن ها را بداند و بداند از کدام فرهنگ آمده اند؟ در چه خانواده ای زیست می کنند؟ و فرزند چندم خانواده اند و به طور کلی آشنایی دقیق با جزئیات شخصیتی هر دانش آموز برای تمامی اولیای مدرسه واجب است.

خشنوت آن هم در محیطی هنجار ساز مثل مدرسه اصلا زمینه ساز وندالیسم است. فرد پس از تحمل خشونت به مرور با درونی کردن خشم در بهترین حالت این خشم را به شکل افسردگی پنهان نشان می دهد، خشم ناشی از تحمل خشونت گم و نیست نمی شود، با فرد می ماند و نوجوان و یا کودکی که نسبت به افراد بزرگسال از مهارت کلامی کمتری برخوردار است به شکلی الکن خشم اش را بازتولید می کند، گویی یک وجود ناقص راهی جامعه می شود که در تمامی ارتباطات پیش رو می تواند مریض و نابهنجار رفتار کند.

البته دراین میان ماجرای ارتباط صحیح و ساختاری میان اولیای مدرسه و اولیای خانه هم در میان است که می توانند بسیار موثر و پیشگرانه عمل کنند ارتباطی که در ایران در شکل مضحک فقط بوی تامین هزینه می دهد و به قولی آن چه که تصمیم گیرندگان مدارس و اولیای خانواده را به هم نزدیک می کند، کاستی های بی شمار آموزش و پرورش در تامین هزینه های مدارس است. ابتدای نوشته هم ذکر کردیم شاید صحبت از چنین ایده آل های در اوضاع فعلی جایی نداشته باشد اما واقعیت چیزی غیر این نیست. این که در خلا ساختارهای محکم و ضوابط روشن آدم ها قربانی می شوند، همان آدم هایی که باید ساختارها را شکل بدهند. دیالکتیک این قربانیان و ساختارهای الکن، تا اراده ی عزم و جزم متاسفانه ادامه خواهد داشت.

 



اردلان سرفراز یا (ترانه سرا هفته)

شکایت اردلان سرفراز از رضا صادقی، علی لهراسبی و سینا سرلک اواخر هفته گذشته خبرساز شد و حالا یک هفته ای از ماجرا گذشته و بحث ها کمی فرو کش کرده. دوستان داخلی ظاهرا ترانه «سوغاتی» نوشته سرفراز را به انحای مختلف ارائه داده اند و او هم شاکیست که حق مولف رعایت نشده.

واقعیت این است که ما سال ها و دهه ها با موسیقی موسوم به لس آنجلسی زندگی کرده ایم و می کنیم و ریشه ی آن جنس موسیقی خیلی مستحکم و عمیق است. اصلا نیت قیاس موسیقی تولید داخل و تولید لس آنجلس نیست و کما این که غیر قابل انکار است که در این سال ها موسیقی داخلی در جذب مخاطب موفق عملکرده و امروز در هر پلی لیستی سهم داخلی ها بیشتر است، اما در این سهم بیشتر، نکته هایی هست که معضلاتی این چنینی ایجاد می کند.

از جمله ی این نکته ها مساله ی عرصه بی رقیبی است که امثال صادقی از مواهب آن برخوردارند. آن ها در شرایطی که خیلی ها اجازه ورود به کشور ندارند، عرصه را مال خود کرده اند. در چنین شرایطی گمان می کنند کیفیت کاری موجب استقبال شده و در همین فضا به کسی مثل سرفراز، پیرمرد می گویند! صادقی و هم قطارانش حتما می دانند که اگر آن ور آبی ها وارد شوند و خانم ها اجازه ی خواندن داشته باشند، شرایط فرق خواهد کرد. آن وقت شاید برای فروش بلیط های کنسرت هایشان هم به مشکل بر بخورند. پس عجالتا کمی سنجیده تر رفتار کنند و یادشان نرود که این صدر نشینی همه اش از سر استعداد و خلاقیت نیست و موهبت محدودیت ها به آن ها کمک قابل توجهی کرده.

 

یک هفته و چند چهره؛  هاجر عصبانی و داغ اهورا 

 یک نکته همین و نکته ی بعدی این که دعوایی که سرفراز راه انداخته در نهایت یک بازی چند سر بُرد است. تا جایی که خاطرم هست چند سال پیش میان رضا صادقی و شهرام صولتی بر سر ترانه ی «احساس من» جدلی مشابه صورت گرفته بود و این داستان ها ادامه خواهد داشت. یک بار این وری ها شاکی اند و یک بار آن طرفی ها. مقصود این که هر نوع شکایتی در این زمینه شان هنر را در این مملکت بالا خواهد برد و شکایت های این چنین خیلی هم مبارک است.

و اما نکته ی آخر حکایت نادیده گرفته شدن است. بلایی که سر سرفراز و جنتی عطایی و شماعی زاده و شب پره و…خیلی ها دیگر نازل شد. آن ها سال ها در ساخت فرهنگ عمومی جامعه نقش داشتند اما یا انکار شدند و یا برچسب خوردند. آن ها در خلال جنگ، در میان سازندگی، اصلاحات، مهرورزی و اعتدال، همیشه و همیشه بوده اند. سر فراز یا هر کس دیگری از هر مفری برای رسمی شدن، برای یادآوری استفاده می کنند. می خواهد یاد امروزی های این عرصه و یاد اصلا مردمان این جایی بیاندازد که ترانه اگر هست، از صدقه سر آن هاست و چه خوب که درک شوند و دیده هم.

 


اهورا یا (جگرسوز هفته)

اتفاقات تلخ ادامه دارد. مثل یک سریال کسل کننده که انگار هفته ای یک بار ذهن هایمان را مریض خودش می کند و…بنیتا، آتنا، ستایش و اهورا همه ی کودکانی که تجاوز و قتل را چشیده اند و ما می مانیم و غم آن ها. گاهی این حجم خشونت آن قدر غیر قابل باور می شود که به طور خود جوش فرضیه استفاده از مواد توهم زا  را صادر می کنیم که بگنجد و باورمان شود. خب با خودمان می گوییم شیشه کشیده بوده و نمی دانسته که چه می کند. انگار فقط این مدلی باور می کنیم که می شود به یک بچه ی دو ساله تعرض کرد و بعد به دیوار کوبیدش. فیلم های تارانتینو و دیوید لینچ هم آن قدر خشونت ندارد! حتی اسلشر ها هم در ترتیب سکانس ها، یک سکانس تجاوز و پشت بند آن سر کوبیدن به دیوار را پشت هم نمی آورند. هیچ تخیل جنون زده ای نمی تواند این گونه بنویسد و تصویر کند .

طبیعتا امروزه خشونت بیشتر به چشم می آید. البته که  رسانه ها زیادتر شده اند. مردم هم که مخاطب رسانه ها هستند هیچ چیز را اندازه سکس و خشونت دوست ندارند. آن ها تا مادامی که خبرهایی در مورد این دو حوزه باشد باقی حوزه ها را کنار می گذارند. درد همین جاست که ما از بس خماری مان را با این حجم قساوت رفع کرده ایم که حالا با هر خوراکی نشئه نمی شویم.

 خبر تجاوز به کودکان حالا خیلی تکان دهنده نیست. خبرش مصرف می شود اما تکانه ندارد، چون در توزیع رسانه ای آن فکر و تدبیر نبوده است. اشتباه نشود مرادم لاپوشانی و انکار قضیه نیست. اتفاقا از اوج احساسات زدگی این قبیل اخبار می شود به منطقی ترین حالت مطالبه گری یک جامعه رسید به شرطی که دوران گذار از غم و اندوه به مطالبه گری سریع طی شود.

 

یک هفته و چند چهره؛  هاجر عصبانی و داغ اهورا 

مضاف بر همه  این ها هر بار و هر جنایت یادمان می آورد که برنامه ای برای سبک های جدید زندگی برساخته از درآمدهای سرسام آور نفتی و رشد بادکنکی شهرنشینی نداریم. گسترش حاشیه نشینی در قضیه ستایش و تقابل فرهنگ های مختلف از پدیده هایی است که رشد شهرنشینی به آن دامن زده و یا در قضیه بنیتا شکل دیگری از وفور بزهکاری در منطقه‌ی ورامین و حواشی تهران را شاهدیم. آتنا و اهورا هم که داستان های خودشان را دارند. لزوم تامین رفاه اجتماعی، اصلاح دید و نگاه جامعه به زنان مطلقه و ایجاد  نظام همگن در تعریف مناطق مختلف شهری هر کدامشان قصه ای جدا می طلبد.

 باور استعمال شیشه (کما این که در مواردی هم مصداق دارد اما همه‌ی ماجرا نیست) ما را از فکر کردن به همه‌ی این مسائل راحتمان می کند، اما واقعیت جای دیگریست! انگار باید وجب به وجب شهر را رصد کنیم تا کسی از قلم نیفتد. از قلم افتاده ها صفحه حوادث ها را پر می کنند.

دیدگاه بگذارید

Be the First to Comment!

Notify of
avatar
wpDiscuz