خانه » چهره ها » گفتگو با سعید دبیری، خالق ترانه‌های ماندگار

گفتگو با سعید دبیری، خالق ترانه‌های ماندگار

ماهنامه دیده بان – آرش نصیری: بسیاری از ترانه های استاد سعید دبیری جزو خاطرات فراموش نشدنی چند نسل هستند و این ترانه ها، در کتاب ایشان، «خدا چرا عاشق شدم» هم آمده اند. با ایشان درباره این خاطرات هم صحبت کردیم و برگشتیم به دوران نوجوانی و جوانی این شاعر، ترانه سرا و موزیسین پیشکسوت؛ اما نقطه اوج و اصلی این مصاحبه، «زمستون» است، ترانه ای ماندگار که با نام زمستان عجین شده است و هر کس در هر جایی به زمستان فکر کند، حتما یاد این آهنگ، با ترانه زیبای استاد دبیری و صدای گرم و حزین زنده یاد افشین مقدم می افتد. در این مصاحبه داستان تولد زمستون هم آمده است.
 
 گفتگو با سعید دبیری ترانه سرای «زمستون» و ترانه های ماندگار دیگر

زمستون ما بچه های جوادیه

می خواهم با شما درباره سابقه ترانه سرایی شما به ویژه ترانه زیبای زمستون صحبت کنیم، در زمستانی که چندان زمستان نیست و حتی یک برف درست و حسابی ندیده ایم شما زمستان را دوست دارید؟

– زمستان در هر حال از تابستان بهتر است اما من از زمستان خاطرات بدی دارم. وقتی که بچه بودیم ما در جنوبی ترین نقطه شهر تهران زندگی می کردیم و کوچه های ما آسفالت نبود و پر از گل و شل. جوادیه حالا آباد شده، آن موقع پر از چاله چوله بود و باران که می آمد آشغال های بال سرازیر می شد به آن سمت. بیابان بود. ما هم از شش، هفت سالگی با یک کتانی و توپ پاره توی کوچه ها مشغول بازی بودیم. دوستی داشتم به نام حسین آبشناسان که بعدها رئیس فدراسیون شد. او از ما بزرگ تر و کاپیتان ما بود.

دیگر از بین کسانی که بعدا معروف بودند چه کسانی همبازی شما بودند؟

– زیاد یادم نیست. بعدا من آمدم راه آهن که آن موقع خدابیامرز آقامدد مربی اش بود. دو سالی هم در راه آهن بودم و دیدم فوتبالیست بشو نیستم رفتم سراغ علاقه ام موسیقی.

آن موقع که فوتبال بازی می کردید، موسیقی که کار نمی کردید؟

– خیلی بچه بودم که فوتبال بازی می کردم و از سیزده چهارده سالگی از جوادیه زدم بیرون. یک مدت در خانه خواهرم زندگی می کردم و بعد خانه مجردی گرفتم و کم کم در موسیقی حرفه ای تر شدم. ساز را هم خودم یاد گرفتم. اوایل ساز هم نداشتم. یک تخته برداشته بودم و دوتا سیم بسته بودم روی آن که مثلا گیتار است. گیتار نداشتم اما عاشق گیتار بودم تا این که علی چرخ زرین، پسر همسایه دیوار به دیوارمان برایم یک گیتار گیر آورد و من که شاید یازده دوازده سالم بود، می رفتم روی خرپشته و با این گیتار ور می رفتم تا این که یک معلم ارمنی پیدا کردم به نام آرداشس تارپنیان که کتاب هم نوشته بود. من دو هفته یک بار یا حتی دو ماه یک بار پیش ایشان می رفتم و گیتار کار می کردم. بعد هم رفتم کلاس مهرپویا و آنجا، هم مثلا تدریس می کردم و هم یاد می گرفتم.

خود مرحوم عباس مهرپویا هم درس می داد؟

– مهرپویا گیتار بلد بود اما گیتاریست حرفه ای نبود. یادم هست آن موقع او بیشتر روی سیتار مانور می کرد. از هند سیتار آورده بود و ساز می زد و سر جمهوری آموزشگاه داشت.

این موقع چند سال تان بود؟

– شاید شانزده هفده سال. آن موقع در گروه لیدو ساز می زدم. تمام آکوردها و گام ها را کم کم از توی مبانی یاد گرفته بودم و کار می کردم.

 گفتگو با سعید دبیری ترانه سرای «زمستون» و ترانه های ماندگار دیگر

دوستت دارم می دونی که این کار دله

آن موقع خواننده و موزیسین مورد علاقه شما چه کسی بود؟

– ویگن. گیتاریست مورد علاقه ام هم یک ارمنی بود که معروف هم بود اما الان اسمش یادم نیست. خیلی خوب گیتار می زد. بعدا که آمدم در کار حرفه ای با آرمیک و وانیک و دیگران دوست شدیم.

این موقع کارتان چه بود؟

– کم کم حرفه ای شده بودم و جاهای مختلف ساز می زدم و درآمدم از همین راه بود. یک گروه داشتیم که آهنگ های دیگران و بیشتر آهنگ های خارجی را می زدیم. آن موقع بیتلز و ولینگ استونز ونچرز و گروه های دیگر مد شده بودند، بنابراین ما هم یک گروه تشکیل دادیم به نام گلدین رینگ. همانطوری که گفتم به خاطر صدای ویگن و همچنین ترانه های پرویز وکیلی خیلی ویگن را دوست داشتم.

تا این مقطع ترانه کار نمی کردید؟

– چرا، یکسری دل نوشته دبیرستانی داشتم که افتاده بود دست این و آن و بعدا که من اسم در کرده بودم، قراملکی آنها را به خواننده های گمنام داده بود که بخوانند. الان، بعضی بچه ها توی فضای مجازی برخی از ترانه ها را می فرستند که خواننده فلانی و ترانه سعید دبیری و من اصلا یادم نمی آید که این ترانه ها را گفته ام.

اولین کاری که از شما مشهور شد زمستون بود؟

– نه، اولین کاری که از من گل کرد «دوستت دارم می دونی که این کار دله» بود. این هم از همان دل نوشته ها بود. در ذهن من بود و یک شب یک آقایی به نام فتح الله طاهری آمد گفت یک خواننده هست که می خواهد کار کند و شما یک ترانه به او بده. من همانجا سر همان میز دوستت دارم را نوشتم. خواننده این کار با این آهنگ خیلی گل کرد و سر زبان ها افتاد و من هم افتادم در کار ترانه نویسی.

یادتان هست برای این ترانه چقدر دستمزد گرفته بودید؟

– یادم نیست. من از ترانه پول درنیاوردم و از خواننده های مرده و زنده و حتی از خواننده های لب تابوت هم طلبکارم.

این ترانه باعث نشد که جهت موسیقی تان عوض شود و از موسیقی های سبک غربی به سمت ترانه ها و موسیقی ایرانی گرایش پیدا کنید؟

– آن موقع من هنوز جهت کاری نداشتم و بیشتر در گروه خودمان بودم. ترانه نویسی من هم اتفاقی شد. کارهای دیگر هم همینطوری بود. مثل «از خونه تون بیاید بیرون، آی آدمای خوشبخت» که ایرج خواند و در یکی از فیلم ها فردین لب می زد. البته این کار را زند وکیل هم خواند. بعد آهنگ «دختر دیوانه» را ساختم، بعد با خودم گفتم این روال مورد علاقه من نیست و باید دنبال کار موسیقی پاپ باشم. بنابراین رفتم سراغ خواننده های پاپ. خیلی دنبال خواننده های مطرح آن روز رفتم اما مرا سر دواندند و هر کدام شان یک چیزی می گفتند. بعد گروه گلدن رینگ به هم خورد و ما با قمیشی یک گروه دیگر درست کردیم.

 گفتگو با سعید دبیری ترانه سرای «زمستون» و ترانه های ماندگار دیگر

فرنگیس و قلک چشات

در گروه گلدن رینگ با چه کسانی بودید و چه کارهایی را اجرا می کردید؟

– ما تنها گروهی بودیم که راک ایرانی را با شعرهای خودمان می خواندیم. آن موقع گروه های دیگری هم بودند که مدام کارهای خارجی را می خواندند. در این گروه من و جمشید زندی و فریبرز و واروژ بودیم. من و فریبرز شانزده، هفده سال مان بود، واروژ بیست و دو سالش بود و زندی هم که اسپانسر و رئیس مان بود، کیبورد می زد. نمایندگی بوش مال پدر او بود. این گروه به هم خورد و من و سیاوش و کامبیز فرجاد و فرنوش، گروه ربلز را درست کردیم. من آن موقع لیدگیتار را ول کردم و گیتار بیس می زدم. آن موقع در متل اوین کار می کردیم.

آن موقع من در چهارراه جمهوری خانه داشتم. در آن خانه، در یک اتاق من بودم و یک اتاق هم فریبرز لاچینی و یک اتاق هم یک دانشجوی سال آخر پزشکی. خانه حالت اتاق های دانشجویی داشت و من ضمن کار موسیقی، به مدرسه عالی روزنامه نگاری هم می رفتم که مال دکتر مصباح زاده بود. روبروی خانه ما یک ساندویچی کوچک داشت که مال یک مسیحی بود و پاتوق هنرمندان بود. شاعرانی مثل نصرت رحمانی و آهنگسازان و تیپ های هنری به آنجا رفت و آمد می کردند. مثل کافه نادری بود. روبروی خانه ما بود و من هم که عاشق این تیپ آدم ها بودم، مدام به آنجا سر می زدم.

یک شب رفتم آنجا و دیدم یک پیرمرد سه کنج نشسته بود و مشت می زد به ظرف سیب زمینی روبرویش و به زبان ترکی به فرنگیس نامی فحش می داد. من هم بابایم ترک بود و می فهمیدم، و این حالتش روی من تاثیر گذاشت و وقتی به طبقه چهارم برگشتم، گیتار را برداشتم و برای خودم شعرش را زمزمه کردم و بعد دادم به سیاوش و این آهنگ را در استودیو ضبط کردیم. آهنگ فرنگیس اول با یک پیانو خوانده شد و هیچ کس حاضر نبود آن را پخش کند. بعد دوباره تنظیم کرد و با این تنظیم این کار گرفت و مشهور شد.

ماجرای دوستی من با افشین مقدم

اجازه بدهید بپردازیم به ترانه «زمستون» که موضوع اصلی این مصاحبه است، این ترانه را در چه سالی نوشتید؟

– سال 1350 یا 1351 بود. بگذار اول یک توضیح بدهم. ترانه نویسی یا آهنگسازی و … چیزی نیست که آدم لزوما از یک کلاس یاد بگیرد. من فکر می کنم شاعری یک نوع پیام آوری است و این حس و استعداد در آدم وجود دارد. من از همان دبیرستان دل نوشته هایم به صورت شعر و ترانه بودند. در یک مقطعی ملودی های پرویز وکیلی را بر می داشتم و خودم ترانه هایش را عوض می کردم و یک چیز دیگر می نوشتم. شاید یک نفر از طریق آموزشگاه و دانشگاه موزیسین بشود اما فرق آهنگی که او می سازد با آهنگی که یک نفر حسی و دلی می سازد زمین تا آسمان فرق دارد.

شما چهارتا نوازنده را بیاور و یک پارت نت جلوی شان بگذار همه می زنند اما یکی خیلی قشنگ تر و با احساس تر می زند. نتی را که آهنگساز می نویسد و دست نوازنده می دهد، نوازنده حرفه ای و خوب باید آن را خیلی زیباتر بزند نه این که از خودش اضافه کند اما احساس و درون خودش را با آن قاطی می کند و چیز بهتری در می آورد. مثل این که شما ویولن پرویز یاحقی را بگذاری در کنار فلان نوازنده که در جای دیگر آن را می نوازد. جفت شان یک ساز را می زنند اما یکی با همه حس اش می زند. ترانه نویسی هم این گونه است. من شاعر بودم. در دبیرستان هم با وجود این که رشته ام ادبی نبود اما در زنگ انشا، انشاهای تمام بچه ها را می نوشتم. عاشق نوشتن بودم. روزنامه دیواری داشتیم و من رئیس آن روزنامه دیواری بودم. بعدا به مدرسه عالی روزنامه نگاری رفتم اما به خاطر گلدن رینگ و به خاطر مشغله های دیگری که داشتم نتوانستم ادامه بدهم. مدام در شهرستان و این ور و آن ور بودیم.

داشتید در مورد زمستون می گفتید؛ این ترانه بعد از فرنگیس و همه ترانه های معروف دیگرتان بود، درست است؟

– بله، خیلی بعد از اینها بود. یک رستوران کوچک به اسم باربیکیو نزدیک تجریش بود که یک تراس خیلی زیبا داشت و ما گاهی آنجا می رفتیم. در آنجا افشین می خواند. شناخته شده نبود. یک شب من با همسرم در آنجا بودیم و موقعی که آمدیم میز را حساب کنیم گفتند میز شما حساب شده. گفتم چه کسی حساب کرده؟ گفتند خواننده ای که روی استیج می خواند میز شما را حساب کرده. توی همین حرف ها بودیم که افشین آمد کنار ما نشست و خودش را معرفی کرد. گفتم چرا خجالت مان دادی؟ گفت من خیلی خوشحالم که شما را می بینم. آن موقع هم من و هم همسرم چهره بودیم. از آنجا من و افشین دوست شدیم و خیلی زندگی کردیم و خیلی جاها با هم بودیم.

 گفتگو با سعید دبیری ترانه سرای «زمستون» و ترانه های ماندگار دیگر

خانه فرهاد در خیابان آمل بود

کار شما هم به عنوان ترانه سرا گرفت؟

– من قبل از آن هم اسم و رسم پیدا کرده بودم. همان موقع ها ترانه «قلک چشات» منتشر شد که آن هم خیلی گل کرد. داستان قلک چشات هم جالب است. من این شعر را روی آهنگ «نمیاد» گفته بودم. آن موقع خانه ما در خواجه نصیرالدین طوسی خیابان شریعتی بود. اتفاقا خانه فرهاد هم همان نزدیکی در خیابان آمل بود و موقعی که دوباره مجرد شده بودم، اکثرا می آمد خانه ما. من این ترانه را برای آن آهنگ نمیاد ساخته بودم، منتها چند بار که با آهنگسازش قرار گذاشتیم، نتوانستم سر قرار بروم و او هم آهنگش را به یک آرش نامی داد تا روی آن ترانه دیگری بسازد. این ترانه روی دست من مانده بود. با فریبرز لاچینی هم که در همان خانه با هم بودیم و به او هم می گفتیم علی برقی چون یک ارگ یاماها داشت که مرتب آن را باز و بسته می کرد. فریبرز به من گفت تو که اسم در کرده ای و معروف شدی، یک ترانه هم بده که من روی آن آهنگ بگذارم. من هم این ترانه نصفه و نیمه را دادم به فریبرز و او هم آهنگ قلک چشات را برای یک خواننده ساخت که من تا آن روز ایشان را درست نمی شناختم. با خودم می گفتم فرهنگ هنر چرا همه را به اسم نمی نویسد اما این را نوشته است «سیمین خانم» (خنده). «غانم» را «خانم» می خواندم. این ترانه هم گل کرد و خیلی معروف شد.

«قلک چشات» قبل از «گل گلدون» من بود؟

– بله، اولین آهنگ خانم غانم که گرفت، همین قلک چشات بود. بعد از قلک چشات هم ترانه «مرد غریب» گل کرد که خانم غانم خواند اما قرار بود فریدون فروغی بخواند. آهنگ این کار از فریدون خشنود است و البته فریدون فروغی در جاهای مختلفی که برنامه داشت این را هم می خواند.

بعد از آن با یکی از هنرمندان یک دفتر در جمهوری باز کردیم. من به عنوان ترانه نویس و آهنگساز و قراملکی هم به عنوان آهنگساز. من همانجا که بودم با همسرم ازدواج کردم و با هم همکاری هنری زیادی انجام دادیم و آهنگ های زیادی را اجرا کردیم. با همسر سابقم چهار سال زندگی کردم و یک بچه از ایشان دارم. اول انقلاب گفت من می خواهم بروم. من که از اول با خوانندگی اش مخالف بودم و بعد از این که بچه به دنیا آمد دو سال نخواند و فکر کردم منصرف شده اما دوباره کار کرد و بعد هم گفت می خواهم بروم، دوستانه از هم جدا شدیم و بچه ام را هم با خودش برد. پس از انقلاب مدتی ایران نبودم و بعد که برگشتم توی همین امیریه یک مغازه باز کردم و چندتا شغل عوض کردم تا رسیدم به نوار فروشی و همانجا هم با همسر دومم آشنا شدم و ازدواج کردم. از ایشان هم دو فرزند دارم: سینا و سپیده.

شب کوچ افشین مقدم

و افشین خیلی زود هم درگذشت، چند مدت بعد این اتفاق افتاد؟

– بله متاسفانه. یاد افشین به خیر. دو سه سال بعد این اتفاق شوم افتاد. شبی که افشین فوت کرد، ناصر چشم آذر در استودیو ضبط داشت. او او بپرسی یادش هست. آن شب افشین می خواست برود شمال، رفت استودیوی ناصر، ناصر ضبط داشت. به ناصر گفت اجازه می دهی ده دقیقه از وقت استودیوی تو استفاده کنم. روی یک آهنگ دیگر داشت کار می کرد. نمی دانم مال پازوکی بود یا کس دیگر. آنجا این کار را می کند و می رود نصفه شب زنش و بچه اش را بیدار می کند و از آنها خداحافظی می کند و می رود برادرش ناصر آهنیان را بیدار می کند؟

آهنیان؟

– بله، اسمش افشین مقدم آهنینان بود. برادرش ناصر ساز می زد و همین چند سال پیش فوت کرد. می رود ناصر را هم بیدار می کند که از او خداحافظی می کند. ناصر می گوید مگر می خواهی بمیری که این موقع شب از همه خداحافظی می کنی؟ خلاصه این که با بچه های ارکسترش از جاده هراز رفتند به سمت شمال. تمام گروه زنده می مانند و فقط افشین می میرد. پشت فرمان نشسته بود و میله فرمان رفت توی قلبش. رضا که نوازنده فلوت ارکسترش بود می گفت اگر یک ماشین او را می برد زنده می ماند اما متاسفانه هی ماشین ها می آمدند از بغلش رد می شدند و می دیدند این وضعیت است سوارش نمی کردند. طفلک در اثر خونریزی فوت کرد.

چه سالی بود؟

– سال 1354 یا 55.

بعد از این که فوت کرد این آهنگ خیلی معروف شد، درست است؟

– به خاطر مرگش نبود. قبل از مرگ افشین خیلی معروف شده بود. این آهنگ پس از انقلاب هم مجوز گرفت و الان هم از رادیو مدام پخش می شود و شده است معروف ترین آهنگ برای زمستان.

 گفتگو با سعید دبیری ترانه سرای «زمستون» و ترانه های ماندگار دیگر

تو مثل من زمستونی نداری

پس با هم دوست شدید و رفت و آمدتان شروع شد و رسید به ترانه زمستان.

– بله، زمستون را روی ملودی نوشتم. آهنگسازش ملودی را به من داد. گفتم خودم دوست دارم روی نوستالژی کودکی ام و سختی هایی که کشیدم بنویسم. فرم زمستان من با زمستان های دیگران فرق دارد. به آهنگساز کار هم گفتم که این کار را بدهیم به خواننده جوانی که من می شناسم و پسر خیلی خوبی هم هست و در صدایش هم یک بغض قشنگ هست. برای تنظیم تصمیم گرفتیم کار را بدهیم به واروژان و آهنگسازش می ترسید بدهد به واروژان چون می گفت واروژان مرا نمی شناسد و این آهنگ را تنظیم نمی کند. گفتم واروژان با من. خلاصه این که واروژان دید هم خواننده و هم آهنگساز گمنام هستند، گفتم شما این را بساز و خواننده بخواند اگر دیدید بد است اجرا نمی کنیم و دستمزد شما را هم می دهیم. موقعی که ساخت و افشین خواند، واروژان خیلی خوشش آمد. گفت فکر نمی کردم به این زیبایی و خوبی بخواند. اولا که با یک برداشت این آهنگ را خواند و چقدر هم با احساس خواند. واروژان بعد از اجرا گفت من هم خیلی راضی هستم و هم این که حاضرم از دستمزدم هم کم کنم.

پس شما این شعر را روی ملودی گذاشتید.

– این شعر قبلا مد نظرم بود و می خواستم روی یک ملودی پیاده کنم و موقعی که این ملودی را شنیدم روی این پیاده کردم.

بعد از این که افشین خواند و پخش شد، چند مدت طول کشید که گل کند؟

– مدتش یادم نیست و فقط یادم هست که به قول امروزی ها ترکاند، طوری که تمام آهنگ ها و خواننده ها را تحت تاثیر قرار داده بود.

و زنده یاد افشین مقدم با این کار معروف شد…

– من با افشین یک کار دیگر هم انجام دادم به اسم «دوخونه» با این شعر که «خونه های من و تو وقتی یه خونه بود»، این آهنگ غربی بود اما آهنگسازش می گفت مال من است. بعد جهانبخش پازوکی که ماهیگیر خوبی هم بود…

… و اتفاقا آهنگ ماهیگیر را هم برای زنده یاد مازیار ساخت…

– بله. بلافاصله افشین را قاپید و چندتا آهنگ هم او به افشین داد.

الان همه شما را به اسم زمستان می شناسند، این به نظر شما خوب است یا بد؟

– به نظرم بد است چون من کار هیت زیادی دارم. من «قلک چشات»، «به من نخند»، «دارم عاشق میشم»، «دوستت دارم»، «خدا چرا عاشق شدم»، «فرنگیس»، «پیچک»، «یه ذره عاشقم باش»، «هفت طلسم» و خیلی آهنگ هیت دیگر دارم که هر کدام شان به جز خواننده اصلی شان توسط خیلی های دیگر هم خوانده شدند.

 گفتگو با سعید دبیری ترانه سرای «زمستون» و ترانه های ماندگار دیگر

ترانه زمستون:

زمستون، تن عریون باغچه
چون بیابون / درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی / چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه / واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه / باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو / نشستم زیر بارون زمستون
زمستون / برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری / که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی / نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی / ببینی تلخه روزهای جدایی
چه سخته چه سخته / بشینم بی تو با چشمای گریون

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
اطلاع از
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است