خانه » سینما » فیلم «مادر!»، رویای تب آلود رسیدن به نور

فیلم «مادر!»، رویای تب آلود رسیدن به نور

[ad_1]

هفته نامه صدا – ریچارد برادی*: «مادر!»، «خاطرات استارداست» (فیلمی از وودی آلن) دارن آرنوفسکی است. هجویه اغراق آمیز او درباره مصائب شهرت. آنهایی که فکر می کردند وودی آلن در فیلم 1980 در محدوده امن شهرت نشسته است و از شهرت انتقاد می کند؛ اکنون «مادر!» را یک درجه فراتر از آن می بینند. دو فیلم شباهت های مضمونی و تفاوت هایی به ویژه از لحاظ شدت برخورد با یک مفهوم را دارند. «خاطرات استارداست» در مورد شخصت آلن (بازیگر و فیلمساز) مجیزگویی نمی کند اما فیلم آرنوفسکی از آن فراتر می رود و هنرمندش را که دغدغه شباهت بی واسطه با شخص آرنوفسکی را ندارد، هیولایی خودشیفته معرفی می کند.

 

«مادر!» داستان یک مرد هنرمند را می گوید که در حرفه اش به میانسالی رسیده است – نقش نویسنده را خاویر باردم بازی می کند – و آمیزه شهرت و بی مایگی او نیرویی مخرب می آفریند. آرنوفسکی برخوردی بی رحمانه در پیش می گیرد و جماعت ستایشگرانی را نشان می دهد که هنرمند به خودخواهی و حرص آنها دامن می زند و خوراک می دهد. فیلم او به مضحکه پهلو می زند و گاهی به دام آن می افتد – اما اگر فیلم یا آرنوفسکی را دست کم بگیریم هم در درک آن به اشتباه می افتیم و هم از تماشای آن لذت نمی بریم.

 

  مادر! رویای تب آلود رسیدن به نور

این فیلم را بی دلیل «مادر!» نامیده اند: پروتاگونیست فیلم اصلا آن هنرمند نیست، بلکه زن شریک زندگی اوست که جنیفر لارنس نقش او را بازی کرده است. (شخصیت های فیلم هیچ نامی ندارند؛ بنابراین من نام کوچک بازیگران را روی آنها می گذارم.( «مادر!» اساسا یک فیلم دو ساعته در دو بخش است. یک ساعت اول معرفی و مقدمه چینی پر طول و تفصیلی است، بخشی که لحنش آنقدر نامطمئن است که از شدت گنگ بودن، تقریبا غیرقابل تحمل است. اگر من به جای منتقد، از تماشاگران گاه و بی گاه مردم، احتمالا بعد از بیست دقیقه یا نیم ساعت از سالن بیرون می آمدم و این اشتباهی بزرگ می بود. نیمه اول فیلم به عقیم بودن نویسنده می پردازد؛ نیمه دوم به داستان باروری، آفرینش هنری و آفرینش زندگی. یک زندگی مدرن پر سروصدا و یک زندگی خانوادگی پر سروصدا. مجبورم بخش هایی از داستان را لو بدهم. اما در نیمه دوم، خاویر یک کتاب جدید می نویسد. جنیفر نوزادشان را به دنیا می آورد و جهنم برپا می شود.

صحنه فیلم در یک خانه بزرگ و قدیمی در فضایی بی دنج و طبیعی و وسیع است که در آن زن و شوهر با هم زندگی می کنند. خانه قبلا در آتش سوزی ویران شده است و جنیفر آن را ترمیم کرده و اکنون کار اصلی اش مراقبت از شریک زندگی اش است. خاویر به مطالعه سرگرم است اما اعتراف می کنم که دستش به نوشتن نمی رود. بعد یک غریبه (با بازی اد هریس) بر در می کوبد. او خود را جراح ارتوپد یک بیمارستان در آن اطراف معرفی می کند. جنیفر مشکوک است، اما خاویر به گرمی از او استقبال می کند. اد با رفتاری متکبرانه آنجا را خانه خود می داند؛ بدون این که بپرسد داخل خانه سیگار می کشد، می گوید به نظرش جنیفر دختر خاویر می تواند باشد نه همسرش. اد می گوید (و متوجه می شویم که دروغ می گوید) غافلگیر شده است که دریافته خاویر نویسنده کتاب مورد علاقه اوست. خاویر تنش های اد را می پذیرد و با وجود ناخشنودی جنیفر از او دعوت می کند که بماند. سر و کله همسر اد (میشل فایفر) پیدا می شود و او نیز گاهی به جنیفر توهین می کند. خاویر به جنیفر می گوید که او از «طرفداران دیوانه» آثار اوست و به شدت بیمار. «خواسته قبل از این که بمیرد، من را ببیند.» خاویر علیه جنیفر سمت اد و میشل را می گیرد و جنیفر در معرض توهین و تهاجم محدود قرار می گیرد. بعد دو فرزند میشل و اد می رسند (برایان گلیسن و دمنال گلیسن) و هرج و مرج بالا می گیرد…

بعد از این رویدادها، لحن فیلم به شدت تغییر می کند. اد و میشل و دار و دسته آنها می روند و فضای سترون تاسف بار نیمه اول با بارداری جنیفر می شکند. خاویر نوشتن را از سر می گیرد و فورا به موفقیت می رسد. تولد فرزندش با رونق بازار و شهرتش مقرون می شود و طرفداران جلوی در خانه صف می بندند. فیلم لحنی دیوانه وار و آخرالزمانی می یابد…

آرنوفسکی با «مادر!» به تقلاها و وسوسه های زندگی یک هنرمند می پردازد، اما این اثری اتوبیوگرافیک نیست. بیشتر هجویه ای است درباره یک معضل، با نوعی اعتراف همراه است اما در درباره شرارت ها یا سوءرفتارهای واقعی بلکه در مورد احتمال آن؛ داستانی برای هشدار به خود. در دیدگاه آرنوفسکی، ابتذال هنرمند ویرانگر است و با ویرانگری جمعی تکمیل می شود، ویرانگری افرادی که شور و اشتیاق آنها و ارتباط کوتاه و یا نمادین آنها با هنرمند به آنها در عرصه عمومی هویت جمعی می دهد.

 

 مادر! رویای تب آلود رسیدن به نور

«مادر!» یک تراژدی بزرگ مقیاس است که در آن هنرمند به سلبریتی بدل می شود، یک چهره مردمی و مرجع عمومی می شود و بعد مخاطب او را مصرف می کند؛ این یک توهم است که هنرمند برای نفع خود و رضایتش کار می کند.

«مادر!» اگرچه لحن اغراق آمیز و گول زننده ای دارد اما درونمایه نهفته اش درباره مرزبندی ها و محدوده ها بسیار صادقانه و با ملاحظاتی دقیق مطرح شده است. مرز محکم میان زندگی خصوصی هنرمند و هویت عمومی، چیزی است که آرنوفسکی غیاب آن را دریافته است و آن را مسئله ای حیاتی برای سعادت هنرمند می داند و همین طور برای عموم مردم (که به هیولا بدل می شود).

آرنوفسکی در عین حال مرزهایی داخلی را می بیند که هنرمند را از شریک زندگی اش جدا می کند؛ تقسیم کار خانگی به هنر و زندگی، شکاف میان هنرمند و شریک زندگی او. «مادر!» نگاهی انداخته است به هنرمندی که عشق و شهرت را برای تغذیه ابتذال و بی مایگی به کار می گیرد، همچین نگاهی دارد به هنرمندی که با یکجانبه نگری و بی عدالتی، عشق زندگی شخصی خود را نیز به پوچی و ابتذال می کشاند.

تصویر نمادین و استعاری از بحران شهرت و عشق در زندگی هنرمند تازگی ندارد. هال هارتلی این موضوع را در فیلم «هنری فول » در سال 1997 جلوی دوربین برد و فیلمی دیدنی و متاسفانه کمیاب از جولین کامپتون محصول 1966با عنوان «گنبد پلاستیکی نورما جین» هم هست که عمیقا تاثیرگذار اما به شکل غریبی کارتونی است. اما آنچه «مادر» با کمک تخیل آرنوفسکی در موضوع فاجعه و فیلمسازی بزرگ مقیاسش به آن دست می یابد، ابژه است که با سوژهاش ادغام می شود. فیلمی که تمایل خود برای خوشنود ساختن تماشاگران سیری ناپذیر را کنار می گذارد و اجازه نمی دهد آنها دنیای فیلم و دنیای خود را ببینند.


گفتگو با دارن آرنوفسکی، کارگردان «مادر

 

بهترین توصیف برای فیلم «مادر!» این است که آن را یک رؤیای تب آلود بنامیم – لااقل این عبارت به خوبی نشان می دهد که دارن آرنوفسکی (سازنده «قوی سیاه» و «مرثیه ای برای یک رویا») موقعی که فیلمنامه را یکجا و به شکلی دیوانه وار در رایانه اش ثبت کرد، چه حال و وضعی داشت. «مادر!» که داستان ها و نمادهایش از کتاب مقدس، ادبیات دوران ویکتوریا و حتی کتاب کودکان «درخت بخشنده» گرفته شده است، تمثیلی است از تغییرات اقلیمی که از دیدگاه خود مادر زمین بیان شده باشد.

جنیفر لارنس در نقش زنی ظاهر می شود که هم الهه الهام و هم همسر یک نویسنده (خاویر باردم) با خلقیاتی عجیب و غریب است. دو میهمان ناخوانده (اد هریس و میشل فایفر) زندگی این زوج را که در خانه ای دنج در دل طبیعت زندگی می کنند، به هم می ریزند. تنش بالا می گیرد و زن، خود را در موقعیتی دشوار می یابد. آرنوفسکی نویسنده و کارگردان این فیلم را هشداری برای بیداری بشریت می داند. او در این گفتگو با تایم در نیویورک به تشریح فیلم پیچیده اش پرداخته است.

 

 مادر! رویای تب آلود رسیدن به نور

«مادر!» اثری حماسی و تمثیلی است که منتقدان را به دو دسته مخالف و موافق تقسیم کرده است. چرا الان این فیلم را ساختید؟

– در ابتدای نوشتن دلم می خواست بعد از «قوی سیاه» به ژانر وحشت برگردم. به نظرم می آمد که نوع فیلم های خانه در معرض هجوم برای شروع خوب باشد چون همه می دانند وقتی مهمان کنگر بخورد و لنگر بیندازد، چه حسی ایجاد می کند. در عین حال فکر می کردم جالب است که درباره نوع متفاوتی از خانه صحبت کنم – نه خانه شما، نه خانه من، بلکه خانه ما.

منظورتان زمین است؟

– مادر ما همه، همان که زندگی همه ما به او بسته است. می خواستم فیلمی از دیدگاه مادر طبیعت بگویم و درباره عشق و هدایای او و این که چگونه مردم در نهایت سبب رنج او می شوند.

موقع تماشای فیلم مدام یاد «درخت بخشنده» می افتادم: این که بشریت آن قدر از شخصیت جنیفر لارنس می گیرد که چیزی از او باقی نمی ماند. آیا فیلم تحت تاثیر این کتاب بوده است؟

– بله. کتاب عجیب و غریبی است و یکی از مهم ترین کتاب های کودکان در تاریخ. کتاب واقعا تراژیکی است. نمی توانم بگویم آن را آگاهانه در سر داشتم، اما بعد خیلی سریع متوجه شدم که ناخودآگاه از آن اثر گرفته ام.

منبع الهام دیگری هم داشتید؟

– فیلم «ملک الموت» لوئیس بونوئل، سوررئالیست بزرگ که همه مهمانان یک مهمانی شام در اتاقی به دلیلی فراواقعی محبوس می شوند. با این فیلم او جامعه را تفسیر کرد. درباره این فکر می کردم که چگونه به شیوه ای انسان وار مسائل جهانی را بیان کنم. درک بزرگ ترین آتش سوزی جنگل تاریخ بسیار دشوار است. تصاویر واقعی اش را می بینیم اما درک نمی کنیم اما این را همه می فهمند که یک نفر با سیگار فرش را بسوزاند و سوراخ کند، یعنی چه. سعی کردم رویدادهای جهانی را به مقیاس انسانی برسانم.

موقع تماشای فیلم فکر می کردم چرا این زن خانه را ترک نمی کند، البته که نمی تواند.

– او خود خانه است. این تمثیل است. در عین حال این زن عاشق نیز است. از این لحاظ نیز مقصر است که از شدت عشق به این مرد خودش را عذاب می دهد. این خیلی واقعی است و می دانم مردم خوش شان می آید.

«مادر!» مردمی را نشان می دهد که شخصیت هایی را می پرستند و سپس به معنای واقعی کلمه تکه تکه می کنند. آیا این تاملی در پیامدهای شهرت است؟

– راستش را بگویم، درباره این فکر نکرده بودم. به نظرم از عوارض جانبی دادن نقش ها به جنیفر لارنس و خاویر باردم و میشل فایفر بود که در زندگی خود با این مسئله دست و پنجه نرم کرده اند.

در مورد تصویر کردن خشونت چه حد و مرزی را قائل هستید؟

– من واقعا با استفاده بی دلیل از خشونت مشکل دارم. راحت می توان از اینها استفاده ابزاری و سوء استفاده کرد و از این لحاظ بسیار خطرناک هستند. من سعی می کنم درباره خشونت راست بگویم. هیچ چیز باشکوهی در آن وجود ندارد. اما در هر روزنامه بهترین جا به چیزهای وحشتناکی که در دنیا اتفاق می افتد، اختصاص دارد. البته چاره ای هم از آن نیست. قدرت این فیلم در این است که با وجود چهار ستاره بزرگ سینما این تصاویر خشن را جلوی روی تان قرار می دهد که تحملش سخت است. در حالی که فیلم های راحت الحلقوم هم وجود دارند. من در آن حوزه کار نمی کنم. دوست دارم حد نهایی احساس و انتظار را تجربه کنم.

 

مادر! رویای تب آلود رسیدن به نور

آیا همانطور که برخی منتقدان گفته اند، خود را مثل شخصیت باردم می بینید؟

– همدردی بیشتری با شخصیت او دارم اما می توانم بفهمم که چرا آنها چنین استنباطی دارند. من فیلم می سازم و او نویسنده است؛ او مرد است. اما من به همه شخصیت هایم مربوطم. من بالرین «قوی سیاه»، کشتی گیر فیلم «کشتی گیر» و ریاضی فیلم «پی» (Pi) بودم.

داستان از دیدگاه یک مادر گفته می شود و دوربین خیلی نزدیک به او می ماند. به عنوان یک مرد با این که داستان به طور کامل از دیدگاه شخصیت زن گفته شود، چطور کنار آمدید؟

– به نظرم همه ما آدمیزاد هستیم. فکر می کنم زیبایی سینما این است که می توانید یک فیلم را از دید یک دختربچه شش ساله از ایران ببینید (اشاره به فیلم «نفس» – م) یا یک مرد 80 ساله از ادینبورو و اگر فیلم خوب ساخته شده باشد می توانید تجربه شخصیت را به طور کامل دریافت کنید.

این فیلم از داستان های کتاب مقدس هم تاثیر گرفته است. چرا شما در فیلم های تان (مانند «نوح» و «پی») مدام به دین رجوع می کنید؟

– مواردی که می بینید اسطوره هایی متعلق به همه جهان هستند. برخی از قدیمی ترین داستان ها هستند که از آغاز بشریت بارها گفته شده اند و این، قدرت آنها را می رساند.

بنابراین شما جذب نمادگرایی می شوید؟

– موقعی که به ایکاروس فکر می کنید، فورا متوجه می شوید که چه معنایی دارد. لازم نیست بحث کنیم که آیا او واقعا یک جفت بال برداشته و به سوی خورشید پرواز کرده است یا نه. اگر بر سر این بجنگید که واقعی است یا نه، کل مفهوم داستان را از دست می دهید. از طریق نمادها می توانید درباره چیزهایی مربوط به آدم های امروزی صحبت کنید.

«مادر!» وقتی روی پرده آمد که ایالات متحده دو توفان از بدترین توفان های تاریخ را به تازگی پشت سر گذاشته است.

– بدترین. هاروی بدترین تاریخ ایالات متحده بود. یک آتش سوزی در جنگل های بریتیش کلمبیا بدترین آتش سوزی تاریخ کانادا بود. سال 2016 داغ ترین تابستان در تاریخ جهان بود و 10 سال قبل از آن داغ ترین زمان تاریخ جهان. این تصادفی نیست.

ناامید به نظر می رسید.

– خیلی ناامید کننده است. من پدر هستم و پدربزرگم به آمریکا آمد تا من و خواهرم زندگی بهتری داشته باشیم. نمی توانم زندگی بهتر را به فرزندانم بدهم اما من در مورد آینده خوشبین هستم. فکر می کنم بعد از تاریکی می توان به نور رسید. امیدوارم این فیلم مردم را به اقدام وادارد.

به نظرتان فیلم در نهایت خوش بینانه است؟

– فکر می کنم کاتارتیک است.


 

گفتگو با جنیفر لارنس، بازیگر مادر 

واقعا برای آینده نگرانم


زیاد پیش نمی آید که ببینیم بازیگر زن جوان اسم و رسم داری که در اوایل دوران حرفه ای خود به سر می برد با جسارت نقشی را بازی کند که 180 درجه با نقش هایی که تصویر او را ساخته اند، متفاوت است. اما این دقیقا همان کاری است که جنیفر لارنس، بازیگر برنده جایزه اسکار برای «دفترچه امیدبخش»، اکنون در فیلم «مادر!» دارن آرنوفسکی انجام داده است. لارنس نقش شخصیتی را بازی می کند که عنوان فیلم از او گرفته شده است. زنی که فضایل او را شوهرش که نویسنده ای مشهور اما خودخواه است، نادیده می گیرد. او تولد کودکی را انتظار می کشد اما وقتی که مهمانان بی شمار به محل اقامت این زوج در جایی بکر و دور افتاده هجوم می آورند، عنان زندگی از دست او خارج می شود. لارنس می گوید: «من هرگز در یک فیلم خودم را گم نکرده بودم. این تنها موقعی بود که خودم را گم کردم. دیگر نمی توانم به جسم خودم بگویم که هیچ کدام از این چیزها واقعی نیست، به شکلی غیر طبیعی نفس نفس می زدم.»

 

 مادر! رویای تب آلود رسیدن به نور

می شود به ما بگویید که معنای فیلم «مادر!» چیست؟

– مهم ترین چیزی که قبل از دیدن این فیلم باید بدانید، این است که همه چیز تمثیل است. همه اینها استعاره هایی است که به این روایت گره خورده است. این خلقت و نابودی جهان است و از جمله مضامین کتاب مقدس و مفاهیمی که به دین شکل داده است. من معرف مادر زمین هستم، و کودکی می آورم اگر به زبان دینی صحبت کنیم، مسیحایی است. من نقش این زن را بازی می کنم که این خانه را پی گذاشته و ساخته است. من همسر یک هنرمند هستم که پیش از همه نیازمند آن است که من قدر او را بدانم ولی بعد از آن، خود من هم کافی نیستم.

آیا دارن آرنوفسکی در مرحله آماده شدن برای تولید فیلم، رومن پولانسکی و فیلم «بچه رزمری» او را به عنوان الگو معرفی کرد؟

– نه واقعا. حتی یک بار ما درباره ()کتاب مصور کودکان) «درخت بخشنده» به عنوان یک مرجع صحبت کردیم. من از قضا در آن موقع داشتم رمان «جین ایر» را می خواندم. این پدرسالاری ویکتوریایی برایم یادآور یک داستان کوتاه به نام «کاغذ دیواری زرد» بود. همچنین من را به یاد «دریای وسیع ساراگوسا» می انداخت. روابط مردسالارانه این مردان با همسران شان برایم تداعی می شد که خیلی خوب برخورد می کنند و مودبانه شخصیت همسرشان را خرد می کنند. این داستان ها از مواردی بودند که به من الهام دادند. ابزار دیگری که بیشتر برای من مفید بود، خانه بود – ارتباط من با خانه، پابرهنه بودن، احساس ریشه دار و در خانه خود بودن، ما منابع ادبی و جهانی بیشتری از «بچه رزمری» داشتیم.

قبل از این که کل فیلم را فیلمبرداری کنید، تمام فیلم را تمرین کردید و از تمرین فیلم گرفتید. این کار چه کمکی به شما کرد و چه چیزی را به واسطه آن کشف کردید؟

– احتمالا به من کمک کرد تا دارن را بترسانم. من این شخصیت را طی تمرین پیدا نکردم. برای من تمرین به معنی صحبت کردن با دیگران دیگر بود و کوریوگرافی و عادت کردن به کل زبان فیلم که در واقع دوربین گویای آن است. به همین ترتیب عادت کردن به آن کلوزآپ های بسیار بزرگ و حرکت با دوربین فیلمبردار برای من مهم بود اما تا زمانی که در مونترال نبودیم، شخصیت را پیدا نکردم. بنابراین، مطمئن هستم که دارن برای چند ماه به شدت نگران بود. همه چیز از زاویه دید من گفته می شود. بنابراین، یا دیدگاه من است، یا از روی شانه من که کمی من هم در آن دیده می شود، یا نمای بسیار نزدیک است. فکر می کنم فقط دو مسترشات در کل فیلم وجود دارد.

 

 مادر! رویای تب آلود رسیدن به نور

«مادر!» (دارن آرنوفسکی – 2017)

 

به عنوان بازیگر، این مسئله چه احساسی به شما می داد؟

– اگر من در تمرین به آن عادت نمی کردم، گیج می شدم، چون این که نمی توانستم به بازیگر مقابل نگاه کنم کار را سخت می کرد. واکنش بلافاصله به یک قطعه نوار نشان دادن کار بسیار دشواری است و معلوم شد که نمی توانم این کار را انجام بدهم بنابراین ما مجبور بودیم راه هایی را پیدا کنیم که خاویر [باردم] یا میشل [فایفر] بتوانند چشم های شان را به من نشان بدهند. این کار گیج کننده و عجیب و غریبی بود.

سبک کارگردانی دارن آرنوفسکی با دیوید اُ. راسل چه فرقی دارد؟ کدام بهتر از بداهه استفاده می کند؟

– دارن دقیق تر و از قبل تعیین شده تر است. دیوید هرج و مرج ایجاد می کند و می بیند که چه چیزی اتفاق می افتد و چه نتیجه ای می گیرد و اغلب، جادو حاصل می شود. دارن بسیار دقیق است. این داستان داشت او را از درون می سوزاند و او نوشت و ما رفتیم سر صحنه، سه ماه تمرین داشتیم، بنابراین او بسیار به دقت کار کرد. هنوز هم جا برای بحث باز بود و در هر صحنه فیلمبرداری چیزهای تازه ای پیش می آمد که باید درباره اش صحبت می کردیم. اما از لحاظ تصویر بسیار خاص است و با بازیگران بسیار دقیق کار می کند. ما چیزهای مختلفی را نیز امتحان می کردیم. اگر 10 برداشت داشتیم، در هر کدام واکنش متفاوتی نشان می دادیم.

در آمریکا آشفتگی زیادی به پا شده است. مخصوصا در حال حاضر نیاز مبرمی به توانمندسازی زنان وجود دارد، آیا این فیلم از برخی از آشفتگی هایی که پدید آمده است، صحبت می کند؟

– ما این فیلم را قبل از انتخابات ساختیم. این فیلم به خلقت و ویرانی جهان می پردازد. حقیقت را به بشریت می گوید، نیاز سیری ناپذیر و گرسنگی آدمخورانه که ما داشته ایم و همیشه داریم. همچنین این که چه اتفاقاتی خواهد افتاد اگر ما همچنان این سیاره را بدوشیم و گازهای گلخانه ای را به جو زمین بفرستیم و زمین همچنان گرم شود، طوفان های بدتر به راه می افتد و خشکسالی شدیدتر می شود. این فیلم درباره انتخابات نیست، درباره جهان است. این نمی شود که من خیال خودم را راحت کنم که رئیس جمهور به تغییرات اقلیمی باور ندارد. این فکر باعث می شود که احساس کنم واقعا برای آینده ام نگرانم.

فیلم بحث برانگیز است، تماشاگرانی که پیش از بقیه آن را می بینند، ممکن است تصور کنند این، آن نوع فیلمی نیست که انتظارش را داشته اند.

– مطمئنا خیلی دلچسب نیست. هر موقعی که فیلمی می سازید امیدوارید همه آن را دوست داشته باشند. آدم فقط به این فکر است. ما هرگز این از ذهن مان نگذشت که بدشان بیاید. این یک نوع تهاجم است و فکر می کنم کاری ضروری است. من به کارمان افتخار می کنم، به دارن افتخار می کنم و به این افتخار می کنم که همراه شدیم تا چیزی را که به آن اعتقاد داریم، بیان کنیم. مشکلی هم نداریم که چه امتیازی به ما بدهند.

 

[ad_2]

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
اطلاع از
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است