لطفا یک منو را به مکان منوی اصلی زیر اختصاص دهیدمنو

سینما

دنیل کریگ: نمی خواهم دایناسور شوم


همراه با دنیل کریگ درباره تحمل مصایب بازیگری در سینما و روش های کنارآمدن با آنها

ماهنامه همشهری 24 – ترجمه از عاطفه احمدی: حضور دنیل کریگ در تجربه جدید سودربرگ از ویژگی های تماشایی فیلم است؛ بازی در نقش یک خلافکار عجیب و محبوس که هم آدم را می ترساند و هم در مواقعی ما را به خنده می اندازد. کریگ در این نقش ظاهری کاملا متضاد با شمایلش در مجموعه باند دارد. دیگر خبری از آن کت و شلوارهای اتوخورده و اسلحه های گران قیمت نیست و همه چیز در ابتدایی ترین شکل ممکن پیش می رود. کریگ خیلی اهل مصاحبه نیست و در مورد «لوگان خوش شانس» هم به مصاحبه های جذابی تن نداده است.

 

انتخاب ما برای آشنایی با حال و روز این سال هایش یکی از گفت و گوهای بلندی است که مجله «اسکوآیر» با او انجام داده و کریگ، هم درباره تجربه بازیگری در فیلم های متنوع صحبت می کند و هم درباره مجموعه باند که اخیرا خبر رسیده قرار است در قسمت جدید آن هم نقش مامور 007 را برعهده داشته باشد. عصر یک چهارشنبه در ماه ژوئن با کریگ ملاقات می کنم. به تازگی از سر فیلمبرداری آخرین صحنه «اسپکتر»، تازه ترین جیمز باند برگشته و خودش را وقف تبلیغ فیلم کرده. بعد از مهمانیِ پایان فیلمبرداری مستقیما سراغ بخش روابط عمومی رفت و سه روز درگیر بود: عکاسی برای پوستر فیلم و عکس های تبلیغاتی که قرار است برای رسانه ها فرستاده شود؛

 

 نمی خواهم دایناسور شوم

استیون سودربرگ

و محاصر شده از سوی روزنامه ها و مجله ها و شبکه های تلویزیونی و رادیویی و وب سایت های رقیب که همه مثل ما خوش شانس نبودند. روی صندلی های پلاستیکی، پشت میزی چوبی در بالکنی خالی در شرق لندن نشسته ایم. هوا گرم است اما آسمان تیره است و تهدید به باران می کند. باران سبک که شروع به باریدن می کند هیچ کداممان متوجهش نمی شویم و همان طور در جایمان می مانیم. طولی نمی کشد که سیگارهایمان را روشن می کنیم و کریگ به پشتی صندلی تکیه می دهد و شروع به حرف زدن می کند. قبلا این قدر آرام ندیده بودمش. مسلما در مصاحبه ها که این طوری نبود. این سومین باری است که در چهار سال گذشته با او گفت و گو می کنم.

 

برخوردش همیشه محترمانه و حرفه ای است. با احتیاط حرف می زند و طنازی هایی هم دارد، اما چهره قاطع و حالت شق و رقش به آدم اجازه نمی دهد سراغ لودگی و بی ملاحظگی برود. ده سال پیش بود که اعلام شد دنیل کریگ قرار است ششمین نفری باشد که نقش مامور نه چندان مخفی بریتانیا را بازی می کند، آن هم بعد از فهرستی از نام ها که همه بچه مدرسه ای ها هم آن را از بر بودند، کانری، لیزنبی، مور، دالتون و برازنان. بیراه نیست اگر بگوییم انتخاب او برای این نقش باعث نشد مردم برای پایکوبی به خیابان ها بریزند و بریتانایی ها هم فوج فوج اسم بچه هایشان را به احترام او دنیل (یا کریگ) نگذاشتند. همه متفق القول بودند که کریگ زیادی جوان و زیادی بلوند است و آن قدرها هم شیک و باوقار نیست.

 

خودش هم کم و بیش ناراضی به نظر می رسد. دو دهه پیش از آن را مشغول ساختن کارنامه ای حرفه ای به عنوان بازیگری تندخو و متخصص در مردانگی زخم خورده روی صحنه و بر پرده بود؛ در کارهایی که خیلی از طرفداران فیلم های پرهزینه و پرزرق و برق ممکن بود به خاطر عدم فرصت یا تمایل یا حتی تخیل کافی آنها را ندیده باشند. حتی سام مندز، از طرفداران باند و کارگردان «اسکای فال» و «اسپکتر»، به تازگی اعتراف کرد که اول فکر می کرده انتخاب کریگ یک اشتباه بوده. حس می کرده او بازیگر زیادی جدی و دقیق و عبوسی است. بعد از دهه ها شوخ طبعی و شیطنت های مضحک، چنین انتظاراتی از باند نداشتیم.

 

نمی خواهم دایناسور شوم 

دنیل کریگ در فیلم لوگان خوش شانس

مجموعه ای که زمانی جذاب و پیچیده قلمداد می شد- اگرچه تا همین اواخر هرگز تامل برانگیز نبود- به شوخی بی مزه ای بدل شده بود. آخرین باری که با کریگ حرف زدم، موقعیت پیش از 2006 را خیلی ساده این طور توصیف کرد: ««آستین پاورز» خرابش کرده بود». با بیان دیگر، فیلم ها از پارودی هم فراتر رفته بودند: «آن زمان که شروع به ساختن «کازینو رویال» کردیم، مایک مه یرز دیگر گند همه شوخی ها را درآورده بود. در موقعیتی بودیم که نمی شد از در شوخ طبعی وارد شد. آن قدری پست مدرن شده بود که دیگر خنده دار نبود». کریگ همه چیز را از این رو به آن رو کرد. باند او آدم سفت و سختی است اما سرد و بی احساس نیست. آسیب های کودکی اش روی شخصیتش سایه انداخته.

 

خشونت برایش عادی نیست، مامور 007 کریگ زخمی می شود و خون می ریزد. به شکل باشکوهی عاشق می شود و شکست می خورد. اولین بار در «کازینو رویال» (2006)، که به همان اندازه که فیلمی مهیج و اکشن بود، عاشقانه ای تراژیک هم محسوب می شد، و در آن باند هم به لحاظ جسمانی و هم احساسی، به شکل تاسف باری آسیب پذیر بود. شخصیت «ام»، با بازی جودی دنچ، در آن فیلم ازش می پرسد: «می خواستم ازت بخوام که فاصله احساسیت رو حفظ کنی، اما گمون نکنم این برات مشکلی باشه، درست میگم باند؟» اما معلوم می شود که دقیقا مشکل همین است. او عاشق زنی می شود که همه جوره به او شبیه است، حتی در گذشته پررنجش. باند به او می گوید: «دیگه هیچ سلاحی برام نمونده، تو همه رو ازم گرفتی.» اما در نهایت باند نمی تواند او را نجات دهد.

 

ماجرا در «ذره ای آرامش (2008) ادامه پیدا می کرد، درام انتقام و تعقیب و گریزی که از اعتصاب نویسنده های هالیوود ضربه خورد. و کریگ در آن نقش باندی سوگوار را که به حق خشمگین بود بازی می کرد. «اسکای فال» (2012)، که کریگ و سام مندز آن را بازگشت به «باند کلاسیک» می خوانند، شیرین کاری و شکوه آشنای فیلم های گذشته را تا حد زیادی زنده کرد؛ اما جدیت و عبوس بودن کریگ هنوز حاضر بود و به جا هم به نظر می رسید. کریگ به درد کمدی رمانتیک های سرخوش نمی خورد. شخصیت هایش، از جمله باند، معمولا یک جورهایی درهم شکسته اند. خودش می گوید: «بعضی آدم ها را می بینی که بهترین لحظه های زندگی شان را سپری می کنند، خوشحال اند و همه چیز هم خوب است. من نمی فهمم این چطور می تواند به لحاظ سینمایی جذاب باشد.»

جوهره درام کشمکش است، و باند کریگ بدون ستیز و کشاکش هایش بی معنی است. جدای همه چیز، مدام در تلاش است که از ماموریتش کناره بگیرد. حالا می گوید که وقتی اولین بار فیلمنامه «کازینو رویال» را در سال 2005 برایش فرستادند: «منتظر بودم فیلمنامه ای جیمز باندی بخوانم اما از این خبرها نبود. همه چیز را زیر و رو کرده بودند و من با خودم گفتم یا خدا! البته راضی بودم، انگار به‌م طرح اولیه ای را داده بودند و می گفتند حول این کار کن. من هم گفتم باشد، این یکی را می توانم. من از طرفداران پر و پا قرص باندم. عاشق فیلم هایش هستم، و عاشق همه آن شیرین کاری های قدیمی.

 

نمی خواهم دایناسور شوم

فیلم اسکای فال 

قصد بی احترامی به فیلم های قبلی را ندارم اما این یکی چیز کاملا متفاوتی بود. عمق و معنا داشت. چون من راه دیگری برای انجام دادنش بلد نبودم. هر قدر هم فیلمنامه عظیم و باشکوه و دیوانه وار باشد، آدم در گوشه ای دنبال حقیقت می گردد تا به‌ش بچسبد و با آن بازی کند. وقتی حقیقت را داری، و تعقیب و گریز ماشین ها و انفجارها را هم کنارش داری، ماجراجویی جذاب می شود. البته که این پیامدهای خودش را هم دارد. باند باید تحت تاثیر اتفاقاتی که برایش می افتد قرار بگیرد. مسئله فقط کشتن آدم بده نیست، باید دلیل خوبی هم داشته باشد».
آخرین باری که با کریگ درباره باند حرف زدیم، تابستان سال 2012 بود، و گفت و گویمان حول محور اکران «اسکای فال» دور می زد.

 

آن موقع نوشتم که با هر کسی که در فیلم دخیل بود حرف می زدم، حسی از اعتماد به نفسی بیان نشده داشت. چیزی که معمولا در اضطراب های پیش از اکران فیلم های پرهزینه نمی بینی. با این حال حتی هواداران پر و پا قرص 007 هم فکرش را نمی کردند که فیلم تا این حد موفق از آب دربیاید. فیلم که در اکتبر آن سال اکران شد، فروش جهانی 1.1 میلیاردی داشت؛ نزدیک به دو برابر فروش «کازینو رویال» و «ذره ای آرامش»، که از هردویشان استقبال خیلی خوبی شد. الان که این متن را می نویسم، دوازدهمین فیلم پرفروش کل تاریخ بوده. مشخصا در انگلیس که پدیده ای شد و فروشی غیرمنتظره داشت.

پرفروش ترین فیلم اکران شده در انگلیس بود و تنها فیلمی بود که بیش از 100 میلیون یورو در بریتانیا فروخت. کریگ بحث هایی را که بر سر ساختن ادامه «اسکای فال» بین فیلمسازان درگرف این طور خلاصه می کند: «چه غلطی می خواهید بکنید!» و می گوید: «به گمانم همه ترسیده بودند و این قابل درک بود. «اسکای فال» بزرگ ترین فیلم تاریخ سینمای بریتانیا شده بود. حالا باید به کدام سو می رفتیم؟ این می توانست همه را تحت فشار بگذارد. البته معلوم شد که این طورها هم نیست. اما در ابتدای کار بار زیادی روی دوشمان بود». او موفقیت «اسکای فال» را مرهون چیزهای ساده ای می داند:

 

«کسی که فیلمی شش و نیم میلیون دلاری ساخته و برای توزیعش دارد جان می کند، احتمالا توجیهش این است که اگر توانسته اید 200 میلیون دلار فروش داشته باشید، پس هرچیزی را می توانید بفروشید، اما از این خبرها نیست. موانع کار زیادند. به نظرم «اسکای فال» داستان جمع و جوری داشت و اکشن هایش بی نظیر بود. از صمیم قلب باور دارم که فیلم خوبی است». او چیره دستی مندز را هم ستایش می کند، حساسیت تئاتری لندنی اش که باعث شده یک مولف هالیوودی درجه یک باشد و در «زیبایی آمریکایی» (1999) و «جاده رولوشنری» (2008) شاهدش هستیم.

 
کریگ که با مندز در فیلم گانگستریِ «جاده ای به سوی پردیشن» کارکرده بود، کسی بود که برای کارگردانی «اسکای فال» سراغ او رفت و بعد هم سر «اسپکتر» دوباره از استعدادش برای چانه زنی و متقاعد کردن استفاده کرد. کریگ درباره «اسکای فال» می گوید: «به گمانم من و مندز واقعا با کار همراه شده بودیم. حس می کردم چیزی را در آن فیلم شروع کرده ایم که واقعا دلم می خواست به سرانجام برسانیمش». اولش کارگردان مقاومت می کرد، درگیر کارهای دیگری بود، اما کریگ و تهیه کنندگان باند منتظر می ماندند و دوباره کسی را که می خواستند سر کار آوردند. کریگ می گوید: «سر کار حرف زدیم. فیلم باید بهتر و عظیم تر می بود. در همه چیز. در اکشن، در شیرین کاری ها». کف دستش را صاف جلویم می گیرد. دستش می لرزد.

 

 نمی خواهم دایناسور شوم

فیلم جاده ای به سوی پردیشن

«الان که کار تمام شده تمام تن و بدنم می لرزد. دیگر همه چیز تمام شده و رفته، نمی شود برگشت و دوباره انجامش داد. کار کمرشکنی بود». نمی خواهد حرفش باعث نحسی شود اما می گوید: «حس می کنم تمام تلاشمان را کردیم و حس خوبی از این بابت دارم. حالا آیا فیلم کار بهتری از آب درآمده یا نه را باید منتظر بمانیم و ببینیم.» «اسپکتر» نه تنها ستاره و کارگردان «اسکای فال» را دارد، بلکه از تهیه کنندگان کهنه کار باند، باربارا بروکلی و مایکل جی ویلسون، و نویسنده هایی مانند نیل پِرویس، رابرت وید و جان لوگان هم استفاده کرده. اما بی میلی اولیه کریگ برای وارد کردن داستان های پس زمینه ایِ باند به «اسپکتر»، از اولین ملاقات برای نوشتن فیلمنامه پیش تر نرفت: «مطمئن بودم راهی که باید پیش بگیریم پرزرق و بودن و شکست ناپذیری اوست، اما همین طور که در قصه پیش رفتیم و رابطه های قدیمی را بیرون کشیدیم، دیدیم که بهتر از آن‌اند که کنار گذاشته شوند.»

وقتی سر «اسکای فال» با کریگ مصاحبه می کردم، تمام تلاشم این بود که چیزی از طرح احتمالی فیلم بعدی بیرون بکشم، اما او با خنده فرستادم پی کارم. تصدیق می کند که این بار کمی بهتر شده ام اما هنوز هم کلی راه دارم. می گویم خوانده ام که «اسپکتر» اولین فیلم از یک دوگانه است. کریگ می گوید: «گمان نمی کنم.» (البته یادمان نرود که هرگز نباید به جاسوس ها اعتماد کرد!» گوید درواقع اگر رابطه ای با فیلم های دیگر باند هم داشته باشد، پایانی برای داستانی خواهدبود که با «کازینو رویال» شروع شد: عزم باند برای رو به رویی با گذشته اش و این که بفهمد جایش در جهان کجاست و سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا چه جایی در جهان دارد، و آیا می تواند از همه اینها فاصله بگیرد یا نه. «گمانم می شود با قاطعیت این را گفت که همه این گره ها را باز کرده ایم».

گمانه های زیادی در این باره زده شده که «اسپکتر» آخرین فیلم کریگ در نقش باند خواهدبود. من فکر می کردم او برای دو فیلم بعد از «اسکای فال» قرارداد بسته است، برای همین دست کم یک فیلم دیگر باید بعد از «اسپکتر» باشد. کریگ می گوید: «نمی دانم». واقعا نمی داند. «صادقانه می گویم، واقعا نمی دانم. ناز نمی کنم. در حال حاضر حتی نمی توانم به‌ش فکر کنم». آیا دوست دارد در باند دیگری بازی کند؟ «اگر الان ازم بپرسید می گویم نه من هم برای خودم زندگی دارم و باید کمی به‌ش برسم. اما حالا تا ببینیم». مگر این که چیزی را از زمان مخفی نگه داشته باشد، هرچه باشد دنیل کریگ بازیگر است نه جاسوس. کریگ با ریچل وایس که او هم بازیگر است ازدواج کرده و دختر بزرگی از یک رابطه قدیمی دارد. 47 ساله است.

 

زندگی آرامی دارد و هم خوش و هم زنش به نسبت ستاره های سینما زندیگ بی سر و صدا و محرمانه ای دارند. معمولا سرش توی کتاب هاست. کت و شلوار به‌ش می اید اما اغلب اوقات جین و تی شرت به تن دارد. با خودش تفنگ این ور و آن ور نمی برد. اگر ببرد، برای دقیق شلیک کردن باید عینکش را روی چشمش بگذارد. می گوید: «من جیمز باند نیستم.» اولین باری نیست که این حرف را می زند. «نه دل و جرئت آن چنانی دارم و نه آدم خونسردی ام. مثل خیلی ها خیال می کنم در بعضی از موقعیت ها خوب ظاهر می شوم و از همین حس امیدواری برای بازی کردن نقش باند استفاده می کنم».

 نمی خواهم دایناسور شوم

 

کریگ این را هم دوست دارد که غیرباندی بودنش، چیز تازه ای به مامور 007 اضافه می کند: «لحظه هایی هست که نمی داند دارد چه غلطی می کند و من از این خوشم می آید». یکی از سنگ محک های او وقتی دارد روی باند کار می کند، هریسون فورد در نقش ایندیانا جونز است، خصوصا در «مهاجمان صندوقچه گم شده»: «درخشانی بازی او در این است که کلی اشتباه ازش سر می زند، در این حد که حتی خنده دارش می کند. می دانید که هر لحظه ممکن است خرابکاری کند، و همین موضوع است که خطر و هیجان و لذت ماجرا را بیشتر می کند».

 

می گوید سر باند انجام چنین کاری سخت تر است. هیچ تماشاگری باورش نمی شود که مامور 007 نتواند در نهایت از مرگ فرار کند و آدم بدها را سر جایشان بنشاند و جهان را نجات دهد. اما امیدش این است که بتواند دست کم کمی از فلک زدگی فورد را به عاریه بگیرد. البته اتفاقاتی که بر سر باندی کریگ آمده بارها بدتر از بلاهایی بوده که پروفسور جونز تجربه کرده. عشق زندگی اش جلوی چشمانش غرق شده. راهنما و معلمش که جای مادرش هم بود در آغوشش جان داده. کریگ درباره مرگ جودی دنچ در آخر «اسکای فال» می گوید: «باند خراب کرد. این تصمیم بزرگی بود». اصلا او جیمز باند را دوست دارد؟ «نمی دانم دوست دارم باهاش خیلی وقت بگذرانم یا نه. اما قضاوتی در موردش ندارم. کار بازیگر این نیست که شخصیت هایش را قضاوت کند».

 

می گوید وظیفه او نیست که باند را از دست منتقدانی نجات دهد که فکر می کنند او رجعتی دوباره کرده به دورانی که در گذشته، با مصلحت گرایی و ملاحظه سیاسی کمتر. وقتی در سال 2011 با کریگ مصاحبه کردم، وقت زیادی را صرف حرف زدن درباره این کردیم که شخصیت باند در فرهنگ نماد چیست. درباره مردان، خصوصا مردان بریتانیایی چه چیزی برای گفتن دارد؟ این که پرقدرت ترین نماد مردانگی مان، آدم کشی تنها و به لحاظ اجتماعی تک افتاده است که هیچ خانواده و دوستی ندارد، و حتی نمی تواند رابطه عاطفی اش را حفظ کند و به نظر زندگی خارج از کار برایش بی معناست؟ کریگ حالا می گوید: «او بدجوری تنهاست و غم بزرگی دارد. سن آدم که بالاتر برود این موضوع دیگر جالب به نظر نمی رسد. شاید فانتزی جذابی باشد که سر آن هم می شود بحث کرد اما در واقعیت بعد از چند ماه دیگر خسته کننده می شود…».

 
این یعنی باند شخصیتی فانتزی برای بریتانیاست که دیگر وجود ندارد؟ یک جنگجوی اگزوتیک، کشتن آدم های محلی ارضا می کند؟  کریگ می گوید: «خوشبختانه باندی که من بازی می کنم به اندازه قبلی ها زن ستیز نیست. دنیا عوض شده است. مسلم است که من شبیه او نیستم. اما او این ویژگی ها را دارد و خب معنایش چیست؟ این یعنی باید بازیگرهای زن عالی انتخاب کرد و نقش آنها را هم تا جایی که می شود خوب نوشت». به نظرم نباید کار آسانی باشد، این که بخواهی جوهره باند را نگه داری اما هم زمان او را به روز کنی که شبیه دایناسورها نباشد. کریگ می گوید: «ایجاد تعادل بین این دو موضوع کار ظریفی است». البته باند همان معنایی را برای کریگ ندارد که برای بقیه دارد.

 نمی خواهم دایناسور شوم

 فیلم اسپکتر

 

«برای من به عنوان یک بازیگر، باند فرصتی باری بازی در فیلم هایی است که همیشه نصیب آدم نمی شوند، فیلمی که تهیه کننده ای مانند باربارا بروکلی دارد که کل عمرش را وقفش کرده، فیلمی که گروهی از آدم ها را دور هم جمع می کند و ازشان می خواهد نهایت توانشان را بگذارند، فیلمی که می توانم در آن خودم را مجبور کنم که نهایت توانم را به کار ببندم. خب آدم دلش می خواهد در چنین فضایی کار کند». سه سال از زمانی که دنیل کریگ را در فیلم تازه ای دیدیم می گذرد. در سال 2013 به همراه همسرش در نمایشی در برادوی بازی کرد، که اجرایی تحسین شده از نمایشنامه «خیانت» هارولد پینتر به کارگردانی مایک نیکولز بود؛ اما در فاصله بین «اسکای فال» و «اسپکتر»، در هیچ فیلمی حضور پیدا نکرده.

می گوید زمانی، خصوصا آن اوایل که نقش باند را پذیرفته بود، حس می کرد باید حتما ثابت کند که فراتر از یک بازیگر خوش قیافه بلاک باستری است: «قبل از «کازینو رویال» زیاد کار می کردم. در خیلی از فیلم ها بودم و با کارگردان های بی نظیری همکاری داشتم. خیالم راحت بود و می دانستم که از پس بازیگری بر می آیم.» بعد باند از راه رسید: «یک جور صلابت و سختی در آن هست. نقش شخصیت خاصی را بازی می کنید و همه کم کم شما را شبیه او می بینند. دلتان می خواهد بگویید نه، این من نیستم. حس می کردم باید نشان دهم که کارهای دیگری هم انجام می دهم. اما خب برای کی این کار را می کردم؟ که مردم فکر کنند این یارو را ببینید که از پس همه کاری بر می آید؟»

 

تازگی ها تصمیم گرفته دیگر نگران این موضوع نباشد. می گوید سر «اسپکتر» «خیال خودم را راحت کردم و گفتم به جهنم. مگر من جیمز باند نیستم؟ پس نقش جیمز باند را هم بازی می کنم. واقعیت این است که وضعیت بدی هم نیست. قبلا همیشه ازم می پرسیدند نمی ترسی که کم کم بدل به بازیگر تیپ بشوی؟ خب که چی؟ باید به فکر مشکلات بزرگ تر بود». به هر حال می گوید دلیل دوری اش از سینما این نبوده که نقشی گیرش نیامده: «خانه ای بیرون شهر در نیویورک داریم و کار زیادی برای انجام دادن هست. کتاب می خوانم. عکس های بد می گیرم. شاید از هر هزار تا یکی شان خوب دربیاید». در این خانه یک دفتر کار هم دارم. «سعی می کنم روزی یک بار به دفتر کارم بروم و نیم ساعتی توی اینترنت بچرخم». می خندد. «خستگی اش آدم را از پا می اندازد».

نمی خواهم دایناسور شوم

بعید نیست که کریگ دیگر نقش باند را بازی نکند، اما بعید است که بازیگری را کنار بگذارد: «اگر بازیگر نباشد نمی دانم با خودم چه کار کنم». می گوید به خودش قول داده که در زمینه کاری فعال تر باشد و صرفا منتظر فرصت ها نماند. سال گذشته حین فیلم دیدن هر از گاهی به خودش می گفته: «وای خدا، کاش می شد این کارگردان را می دیدم. و بعد گفتم که خب معلوم است که می شود. وقتی متوجه این موضوع می شوی حس عجیبی دارد. شاید اصلا به‌شان تلفن کنم و ببینم می توانم قراری برای یک ناهار بگذارم». با وجود این، هیچ برنامه ای در سرش ندارد: «هیچی، اما نگران هم نیستم، دست کم هنوز نه». سال 2012 به‌م گفته بود کار آسانی نیست که از یک بازیگر معمولی به ستاره ای درجه یک تبدیل شوی:

 

«واقعا تکانم داد و باعث شد جور دیگری به جهان نگاه کنم. بدجور سردرگم بودم. دقیق ترش این می شود که پول و شهرت بدجور آدم را می ترساند. برای من که آن قدرها لذت بخش و سرگرم کننده نبود». در مورد توجه ها و جار و جنجال ها و اجبار به مصاحبه با مطبوعات می گوید: «به جای این که بگویید عجب گیری افتادم، باید به خودتان بگویید چی بهتر از این؟ اما راستش را بخواهید بعد از پنج مصاحبه در روز آدم دلش می خواهد فریاد بزند یکی من را از اینجا ببرد بیرون».

 
در مورد فیلم های باند و به طور کلی فیلم های هالیوودی نظرش این است که «باید بابتش خوشحال باشیم. سرگرمی خوبی است و مثل همه صنعت های بزرگ و پولساز دنیا، صنعت سینما هم کجروی های خودش را دارد و کوسه ها و آدم های نه چندان خوبی هم در آن هستند، اما خب همه چیزش کم و بیش در ملأ عام است. شما می آیید و فیلم می بینید و ما ازش پول در می آوریم. این طوری نیست که بیایید فیلم را ببینید که ما شما را بچاپیم و خانه تان را بفروشیم. ما بانک دار نیستیم. همه چیز در خدمت سرگرمی است». آیا دلش برای جیمز باند تنگ می شود؟ «معلوم است». دلش بیشتر از همه برای چه چیزی تنگ می شود؟ «روند ساختن فیلم ها، فقط همین. گفتنش جالب نیست اما من به خاطر این فیلم ها پول خوبی گیرم آمده. زندگی راحتی دارم و خانواده و بچه هایم تامین شده اند. اما همه اش این نیست».

کمی مکث می کند: «روزی که بتوانم وارد جایی شوم و یکی بگوید، اه، اینجا را نگاه کنید، دنیل کریگ و بعد هم تنهایم بگذارد، همه چیز عالی می شود». دست کم حالا وقتی وارد جایی می شود مردم او را اول به عنوان جیمز باند می بینند و بعد دنیل کریگ، و به این راحتی ها هم او را به حال خودش نمی گذارند.

دیدگاه بگذارید

Be the First to Comment!

اطلاع از
avatar
wpDiscuz