خانه / طنز و سرگرمي / پدر و سه پسر اقتصاددان به جز آخری / طنز

پدر و سه پسر اقتصاددان به جز آخری / طنز

روزی سه پسر نزد پدرشان رفتند و گفتند: «پدر، ما را پندی ده. نفری 10 تومنم بده که بریم یه کاسبی مختصری راه بندازیم.»
پدر مانند پدرهای همه داستان‌ها گفت: «اول اون کولرو خاموش کنین. بعد برین چندتا شاخه بیارین تا شما را پندی دهم.» اما پسران امتناع کردند و گفتند شهرداری جریمه سنگینی برای آسیب زدن به محیط زیست در نظر گرفته. پدر تاکید کرد نمی‌تواند بدون داشتن شاخه نصیحت‌شان کند. در نتیجه نفری 10 تومان به آنها داد و گفت که وقتی برگشتند باید پول را با سود معقول (متناسب با سود رایج وام بانکی!) پس بدهند. یکی از پسرها کلا بی‌خیال 10 تومان شد و سر به بیابان گذاشت تا سرنوشتش را پیدا کند. پسر دوم 10 تومان را گرفت و به سمت شهری دور رفت. 5 تومان از پولش را خرج درس و دانشگاه کرد و در رشته اقتصاد به درجه بالایی رسید. سپس وارد بورس شد و با اتکا به سواد بالایش شروع به خرید و فروش سهام کرد. اما فردای آن روز خبر سرفه کردن یکی از بزرگان شهر بغلی ناگهان شاخص بورس را منفی کرد. پسر رو به دوربین گفت: «قاعدتا نباید این طوری می شد» و سهام یک جای دیگر را خرید. چند روز بعد شنیده شدن خنده بلند یکی از همسایه‌ها باعث تزریق امید و مثبت شدن شاخص بورس شد و پسر باز به دوربین نگاه کرد. خلاصه هر روز یک اتفاق این شکلی رخ می‌داد و آخرش پسر تصمیم گرفت خودش را به یکی از این عزیزان سوار بر موج بچسباند و از آن روز بسیار موفق شد و کلی صادرات و واردات انجام داد.

پسر سوم هم در یک شهر دیگر، همه پولش را خرج باشگاه کرد و هیکل آورد در حد کینگ کونگ. سپس بادیگارد یکی از مشاهیر شهر شد و از طریق او خیلی چیزها یاد گرفت. کم‌کم خودش بیزینس را شروع کرد و مبادلات عجیب و غریبی انجام داد. بعد از مدتی آن فرد مشهور غیب شد و پسر ماند و کلی اطلاعات طبقه بندی شده بازار! همان‌طور که حدس می‌زنید خرید و فروخت و پولدار شد و خیلی هم عالی!

سال‌ها گذشت و پسرها تصمیم گرفتند به منزل پدری برگردند و دین‌شان را ادا کنند. پدر پس از خوشامدگویی، فاکتور سود پول‌ها را به دست دو پسر داد و آنها بعد از جمع‌کردن فکشان از روی زمین، آن را پرداخت کردند. پسر دیگر که پولی نگرفته بود، همین‌طور ساکت نشست و چیزی نگفت. پسرها شروع به گفتن مطالبی کردند که در این سال‌ها آموخته بودند. نوبت به پسر آخر رسید. او باز هم چیزی نگفت، اما بیسیمی از جیبش درآورد و اعلام کرد: «دو مورد مشکوک تایید شدند. مرکز مرکز، نفر بفرستید.»

در نتیجه دو برادر دیگر به خاطر اخلال در بازار دستگیر شدند و به سزای اعمال‌شان رسیدند و پدر و پسر سوم که همانا گشت نامحسوس امنیت اقتصادی بود سال‌های سال در کنار هم زندگی کردند و سود پول‌ها را به آئورت گاو زدند و کلی خوش گذراندند. (دوربین در حالی که پدر می‌گوید: «پسرم من به تو افتخار می‌کنم.» دور می‌شود.)

ما نتیجه می‌گیریم که گشت کاربردهای متنوعی دارد و بسیار برای زندگی ما مفید است. نتیجه دیگر این‌که تمام کاراکترهای بد، در نهایت به سزای اعمالشان می‌رسند. پس اگر جایی دیدید پولی جابجا شد زیاد غصه نخورید. ما گفتیم درست میشه، شما هم بگین درست میشه! و نتیجه آخر این‌که قطع شاخه‌ها و درختان به‌خاطر نصیحت کردن است، پس در کار شهرداری دخالت نکنید.

مهرشاد مرتضوی

اين صفحه با چنين واژه‌هايي يافته شده‌است

  • چندتا پورتال

درباره مدیر سایت

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشودفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

رفتن به بالا